|
دیدن روی تــو و دادن جــان مـطلب ماست |
|
پـرده بـــردار ز رخـســار کـه جــان بـر لــب ماست |
|
بـــت روی تـــو پـرستیم و ملامــت شـنویم |
|
بت پرســتی اگر این است که این مذهب ماست |
|
شرب می با لب شیرین تو ما راست حلال |
|
بــی خبر زاهـد از این ذوق که در مشرب ماست |
|
نیست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی |
|
در همه سال و مه این قصهی روز و شب ماست |
|
|
|
فرصت شیرازی
|

شاهین گفت
منی که نام شراب از کتاب می شستم .. زمانه کاتب دکان می فروشم کرد .
bishilepile گفت
دوست گلم
درود
با اجازه شما
وبلاگ محترمتان ثبت شد
وبلاگ زیبائی دارید
تبریک
عسغر گفت
سلام رسووووول!!
خوووووبی!
اووولش فکر می کردم کهههه این شعرووووو خودت گفتی قاسم!
ولییییی حالا فهمیدم که خودت نگفتی رسول!
امااا شعرِ خوبی بود.
میگم که راضی بودم معماری رو بیفتم، آخه 13.5 هم شد نمره واسه ما!!!
نامردی نیست؟؟!!! شده دیگه ولی خیر ندیده آخر بد گذاشت تو کاسه ی استادا!! حواستو جم کن قاسیم.
110
سعید گفت
به به . به به به به به به