مسّب ما

دیدن روی تــو و دادن جــان مـطلب ماست

پـرده بـــردار ز رخـســار کـه جــان بـر لــب ماست

بـــت روی تـــو پـرستیم و ملامــت شـنویم

بت پرســتی اگر این است که این مذهب ماست

شرب می با لب شیرین تو ما راست حلال

بــی خبر زاهـد از این ذوق که در مشرب ماست

نیست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی

در همه سال و مه این قصه‌ی روز و شب ماست

فرصت شیرازی

تا کنون 4 نظر داده شده »

  1. شاهین گفت

    منی که نام شراب از کتاب می شستم .. زمانه کاتب دکان می فروشم کرد .

  2. bishilepile گفت

    دوست گلم
    درود
    با اجازه شما
    وبلاگ محترمتان ثبت شد
    وبلاگ زیبائی دارید
    تبریک

  3. عسغر گفت

    سلام رسووووول!!
    خوووووبی!
    اووولش فکر می کردم کهههه این شعرووووو خودت گفتی قاسم!
    ولییییی حالا فهمیدم که خودت نگفتی رسول!
    امااا شعرِ خوبی بود.
    میگم که راضی بودم معماری رو بیفتم، آخه 13.5 هم شد نمره واسه ما!!!
    نامردی نیست؟؟!!! شده دیگه ولی خیر ندیده آخر بد گذاشت تو کاسه ی استادا!! حواستو جم کن قاسیم. :)

    110

  4. سعید گفت

    به به . به به به به به به

RSS feed for comments on this post · آدرس دنبالک

یک نظر بنویسید