آرشیو برای شعر

بازم سگ

در فصـل بهـار اگـر بتی حور سرشت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هـرچند به نزد عامه این باشد زشت

سـگ بـه زمن ار برم دگر نام بهشت

خیام

(2) دیدگاه

فقه

من به اندازه‌ی یك ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
- دختر بالغ همسایه – پای كمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند.

ندای آغاز، حجم سبز، سهراب سپهری

۱ دیدگاه

آمدن، شُـدن، بُـدن

گــر آمــدنــم بـه خــود بُـدی نامدمی

ور نیز شدن به من بُدی کی شدمی

بــه زان نبُــدی کـه اندر این دیر خراب

نـه آمـدمی، نـه شُـدمی، نـه بُـدمی

خیام

(3) دیدگاه

معلوم شد؟

هـرگـز دل مـن ز عـلـم محـروم نـشــد

کــم مــاند ز اســرار کـه مـعـلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد کـه هیـچ مـعلـوم نــشـد

خیام

(2) دیدگاه

هی هی هو هو

بــه صــوت بـلـبـل و قـمـری اگـر نـنـوشی مـی

عــلاج کــی کـنـــمـــت؟ آخِـــرُالـــدَّواءِ الــکَــی
ذخـیــره‌ای بــنـه از رنـــگ و بــوی فـصـل بـهـار

کـه مــی‌رســنـد ز پـی رهـزنـان بـهـمـن و دی
چـــو گـــل نـقـاب بـرافـکنـد و مـــرغ زد هـوهـو

مــنــه ز دســت پـیـاله چـه می‌کنی؟ هی‌هی
شــکــوه سـلـطـنـت و حـسـن کـی ثبـاتی داد

ز تـخـت جم سخنی مانـده است و افسـر کی
خـــزیــنـه داری مـیــراث خــوارگــان کـفر است

بـه قــول مـطـرب و ساقی به فتـوی دف و نـی
زمـــانــه هـیـچ نـبــخـشــد کـه بــازنـسـتــانــد

مــجــو ز ســـفــلـه مـــروت کـه شـیه لا شَیء
نــــوشــــتــه‌انـــد بــــر ایـــوان جَــنَّــةُ الـمَـأوی

کــه هــر کـه عـشـوه دنـیــا خـریـد وای به وی
سخا نماند، سخن طی کنم، شراب کجاست

بـــده بــه شــادی روح و روان حـــاتـــم طــــی
بــخــیــل بــوی خـــدا نــشــنــود، بـیــا حــافظ

پـیـالـه گــیـــر و کـــرم ورز وَ الــضَّــمــانُ عَــلَی

حافظ غزل 430

یک نظر بنویسید

مسّب ما

دیدن روی تــو و دادن جــان مـطلب ماست

پـرده بـــردار ز رخـســار کـه جــان بـر لــب ماست

بـــت روی تـــو پـرستیم و ملامــت شـنویم

بت پرســتی اگر این است که این مذهب ماست

شرب می با لب شیرین تو ما راست حلال

بــی خبر زاهـد از این ذوق که در مشرب ماست

نیست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی

در همه سال و مه این قصه‌ی روز و شب ماست

فرصت شیرازی

(4) دیدگاه

اندر احوالات برخی خوانندگین محترم

مطـربی دور از ایـن خجـستــه سرای

كـس دوبــارش نــدیــده در یـك جـای

راست چون بانگش از دهن برخاست

خلـق را مــوی بــر بــدن بــرخــاسـت

مـــــرغ ایــــوان ز هــــول او بــپــــریـــد

مـغـز مـا بـرد و حــلــق خــود بــدریــد

گلستان سعدی

باب دوم (در اخلاق درویشان)

یک نظر بنویسید

سیگار پشت سیگار

خميازه‌های کش‌دار، سيگار پشت سیگار
شب گوشه‌ای به ناچار، سيگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار

پای چپ جهان را، با اره‌ای بريدن
چپ پاچه‌های شلوار، سيگار پشت سیگار
در انجماد يک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام
این مرده کفن خوار، سيگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند
مردی تکيده بیزار، سيگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جيغ‌های رنگی
شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار
مردم از اين رهایی، در کوچه‌های بن‌بست
انگارها نه انگار، سيگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در يک تنور نمدار، سيگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سيگار پشت سیگار

اسطوره‌های خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه‌ها قديميست
تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سيگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نويسد
یک مارک بی‌خریدار، سيگار پشت سیگار

اندیشه فولادوند

یک نظر بنویسید