Posts Tagged خیام

بازم سگ

در فصـل بهـار اگـر بتی حور سرشت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هـرچند به نزد عامه این باشد زشت

سـگ بـه زمن ار برم دگر نام بهشت

خیام

(2) دیدگاه

آمدن، شُـدن، بُـدن

گــر آمــدنــم بـه خــود بُـدی نامدمی

ور نیز شدن به من بُدی کی شدمی

بــه زان نبُــدی کـه اندر این دیر خراب

نـه آمـدمی، نـه شُـدمی، نـه بُـدمی

خیام

(3) دیدگاه

معلوم شد؟

هـرگـز دل مـن ز عـلـم محـروم نـشــد

کــم مــاند ز اســرار کـه مـعـلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد کـه هیـچ مـعلـوم نــشـد

خیام

(2) دیدگاه